X
تبلیغات
رایتل
 
ღஜღ سیب زمینی خسته ღஜღ
دوشنبه 24 آبان‌ماه سال 1389 :: 08:24 ب.ظ ::  نویسنده : bita

امروز بعد مدتها تصمیم گرفتم اتاق بیچاره که داشت کپک می زد رو تمیز کنم.چشمم به آلبوم بچگی هام افتاد و دیگه....

یه عکس بود زمانی که کودکستان می رفتم ...یه مسابقه برگزار شده بود که باید رو چشمهات یه ماسک میذاشتی و به طرف یه هدف می رفتی و دستت رو میذاشتی رو نشونه....از قضا بچه های ساده هم با گذاشتن ماسک چشماشون رو می بستن ...اما من که... چشمهام رو باز گذاشته بودم از طریق یه سوراخ هدایت گشته و این مسابقه ی دشوار رو بردم و کلی تشویق شدم و جایزه هم گرفتم...

 یه دوستی داشتم که بسی حسود بود...یادمه اون زمان همیشه موهام رو خرگوشی می بستم و این دوست بدجنس فردای مسابقه یه کوچولو از موهای نازنینم رو از پشت سرم قیچی کرد من هم که بسی سوگلی معلممون بودم اینقد گریه کردم که اون بدبخت....


هر وقت به این ماجرا فکر می کنم وجدان درد می گیریم


امروز هم یکی از اون روزهاست اما  نمی دونم بخندم یا گریه کنم