X
تبلیغات
رایتل
 
ღஜღ سیب زمینی خسته ღஜღ
یکشنبه 12 دی‌ماه سال 1389 :: 11:00 ق.ظ ::  نویسنده : bita

دلم نمی خواد بزرگ شم...کاش می شد هنوز هم همون بیتا کوچولو می موندم


نزدیک خونه مون یه مدرسه ابتدایی هستش همیشه با دیدن بچه ها بهشون حسودی می کنم...با لباس های فرم رنگی ، کیف های عروسکی....یه عالم حسهای قشنگ....دوست دارم آبنبات چوبی دستم بگیرم از اون پیچ پیچی گنده ها  و تو خیابون لی لی کنان راه برم....اما


از یه طرف وقتی خواهر بزرگه هستم و تمومه مسئله های مشکل حساب و فیزیک داداش کوچکترت رو بدون فکر کردن حل می کنم!!!فقط اونوقته که وقتی قیاقه داداشم رو می بینم و بعدشم کلی کارایی که حاضره واسم انجام بده از وضع موجود راضی می شم....


اما بعدش هزار ویک افسوس که کاش هنوز هم ....


*بعداً نوشت: این مسئله هیچ ربطی به پست نداره...اما امروز واسم یه چیز خیلی جالب بود نتونستم ننویسم...اونم اینه که دختر بودن چه مزایایی داره ها!!!....باورم نمی شد اما