X
تبلیغات
رایتل
 
ღஜღ سیب زمینی خسته ღஜღ
شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1389 :: 07:21 ب.ظ ::  نویسنده : bita

دیروز بعد از یه مدت طویل،با مامان و بابا رفتم حرم...صبح جمعه بود و نسبتاً هم خلوت..اما هوا بس ناجوانمردانه سرد بود


داخل حرم چون زیارت نامه یه دونه بود من واسه مامانم می خوندم یه پیرزن که گمونم 70 رو داشت اومد نشست کنارم....نکته ی جالب اینکه فقط دنبال یه کلمه می گشت تو چیزایی که من می خوندم اونم "اللهم" که دست هاش رو واسه دعا بلند کنه....خلاصه این که تموم شد گفتم حاج خانوم من می خوام یه سوره بخونم ( "یس" من عاشق این سوره از قرآنم) گفت منم گوش می دم پس واسش خوندم مدام دنبال همون کلمه می گشت تا دستاش رو بلند کنه اما خبری نبود!!!اینم تموم شد می خواستیم بریم خونه که گفت دخترم میشه این دعا رو هم واسم بخونی؟!!!چشمتون روز بد نبینه یه دعایی بود پر از اون واژه ی مورد علاقه ی ایشون....حالا مگه تموم می شد....دیدم مامانم منتظرن دعا رو نیمه کاره گذاشتم و عذر خواهی کردم ازش (هنوز وجدان درد دارم شاید ناراحت شده باشه)


نمی دونم چرا این جوری هستیم   اصل رو رها کردیم و به فرعیات توجه می کنیم...وقتی آدم هایی رو می بینم از این دست کاری جز افسوس خوردن ندارم آدمهایی که به نظرم دارن با این کارشون بزرگنرین اشتباه ها رو مرتکب می شن اما قبولش ندارن...واقعاً چرا ما اینجوری هستیم؟!!!!