X
تبلیغات
رایتل
 
ღஜღ سیب زمینی خسته ღஜღ
جمعه 20 آبان‌ماه سال 1390 :: 12:43 ق.ظ ::  نویسنده : bita

سلام به همه دوستان خوبم


امروز بعد مدتها رفتم سراغ کمدم...آخه اتاق من خیلی خیلی شلوغه....


بعد فکر می کنین چی پیدا کردم؟؟؟؟


یه کیف قدیمی...داخلش پر لباس بود واسه عروسکهام اصلا! یه حس خوب بهم دست داد....نوستالو‍‍‍‍‍ژیک بود فاجعه انگیز...بعد فهمیدم چقد من خیاطی میکردم...اصلاً یه لباس هایی بود که باور نمی کردین...شاید یه روز عکس هاشون رو گذاشتم


چند روز قبل سر کلاس یه اتفاق خیلی بد افتاد....این روزها برف که اومد و هوا یکم سرد شد بیشتر افراد چکمه هاشون رو دوباره استفاده کردن و من هم مستثتی تبودم...چکمه های خانومها هم معمولاً پاشنه داره...بعد منم عادت نداشتم و وقتی پشت "جااستادی"‌ایستاده بودم چون زیاد روی پاشنه پام اتکا می کنم...دیدم دارم تعادلم رو از دست می دم و .... خدا رحم کرد که نخوردم زمین...اونم از پشت سر وگرنه دیگه نمی شد وارد اون کلاس شد....اما چون یکی از بچه های شیطون کلاً منو گذاشته بود زیر ذره بین سرم رو بلند کردم دیدم داره می خنده...منم چون داشتم جزوه می گفتم بهشون یهو بسی خنده م گرفت...البته بازم خدا رو شکر که تونستم جلوی خوم رو بگیرم و باز جدی باشم


مورد دوم هم موقع ارائه یه گروه از بچه ها بود....اینا موضوعشون بررسی خونه های ماسوله و شرایط زیست محیطی و اینا بود....بعد کاملاً جدی ارائه کردن و منم سوال کردم ازشون...آخر این دوتا آقای خیلی محترم (البته نظر قبلیم بود تا قبل از ارائه) آخر اسلایدها یه خانومه پیر ماسوله ای گذاشته بودن و نوشته بودن با تشکر از سرکار خانوم .....(من)!!! هیچی دیگه کلاس و خودم منفجر شدیم از خنده حالا نمی دونم این با منظور بود یا بی منظور...اما اونجا همه این برداشت رو کردیم.... فکر کنین اینا الان با ادب هاشون بودن سر کلاس تا اینجا....چون اصولاً همشون خیلی بی ادبن....نمی دونم حالا ارائه هاشون رو کنسل کنم یا نه؟!!!!آخه نمی شه پیش بینی کرد که باز می خوان چی کار کنن،اصلاً جنبه ارائه ندارن....منم ابهت استادی رو ندارم اینو قبول دارم....چون می تونستم اونا رو همونجا بیرون کنم ...اما نتونستم جلوی خنده خودم رو حتی بگیرم...آخه خانومه خیلی جالب بود....



اینم دوتا خاطره فعلاً از این روزهای من.....