امروز بعد مدتها تصمیم گرفتم اتاق بیچاره که داشت کپک می زد رو تمیز کنم.چشمم به آلبوم بچگی هام افتاد و دیگه....
یه عکس بود زمانی که کودکستان می رفتم ...یه مسابقه برگزار شده بود که باید رو چشمهات یه ماسک میذاشتی و به طرف یه هدف می رفتی و دستت رو میذاشتی رو نشونه....از قضا بچه های ساده هم با گذاشتن ماسک چشماشون رو می بستن ...اما من که... چشمهام رو باز گذاشته بودم از طریق یه سوراخ هدایت گشته و این مسابقه ی دشوار رو بردم و کلی تشویق شدم و جایزه هم گرفتم...
یه دوستی داشتم که بسی حسود بود...یادمه اون زمان همیشه موهام رو خرگوشی می بستم و این دوست بدجنس فردای مسابقه یه کوچولو از موهای نازنینم رو از پشت سرم قیچی کرد من هم که بسی سوگلی معلممون بودم اینقد گریه کردم که اون بدبخت....
هر وقت به این ماجرا فکر می کنم وجدان درد می گیریم
امروز هم یکی از اون روزهاست اما نمی دونم بخندم یا گریه کنم
نمی دونم باید از چی بگم...اصلاً چیزی واسه گفتن هم مونده؟آیا؟!!!
والا من که این سریال جدیدی که داره پخش میشه با عنوان "خوش نشین ها" رو ندیده بودم...اما مهمونی که چند شب پیش شرکت کرده بودم و دیدم حتی بچه های 4-5 ساله هم دارن اظهار نظر می کنن و من هیچی ندارم واسه گفتن!!!منو وادار به دیدن این سریال....کرد!!!
وتازه با عمق فاجعه رو برو شدم آخه من نمی دونم این آقایون موضوع ندارن چرا سریال می سازن...کودکانی رو بگین که اینا رو می بینن....از انواع هتاکی و بی احترامی و واژگانی که توی تک تک دیالوگها دیده می شه میشه فهمید که سریال واقعاً هیچی واسه گفتن نداره
واقعاً باید برای خودمون افسوس بخوریم...اون آریایی با فرهنگ و تمدنی کهن کجا و این.......
مارها قورباغهها را میخوردند و قورباغهها غمگین بودند
قورباغهها به لکلکها شکایت کردند لکلکها مارها را خوردند و قورباغهها شادمان شدند
لکلکها گرسنه ماندند و شروع کردند به خوردن قورباغهها
قورباغهها دچار اختلاف دیدگاه شدند عدهای از آنها با لکلکها کنار آمدند و عدهای دیگر خواهان بازگشت مارها شدند
مارها بازگشتند و همپای لکلکها شروع به خوردن قورباغهها کردند
حالا دیگر قورباغهها متقاعد شدهاند که برای خوردهشدن به دنیا میآیند تنها یک مشکل برای آنها حل نشده باقی مانده است
اینکه نمیدانند توسط دوستانشان خورده میشوند یا دشمنانشان!
*پی نوشت:این داستاد اثر منوچهر احترامی(۱۳۲۰ تهران - ۲۳ بهمن ۱۳۸۷ تهران) است
من اصولاً آدم خوشحالی هستم و تا حدودی البته
کلاً بازی کردن رو هم دوست می دارم...
یه بازی آنلاین یه نفر به من پیشنهاد کرد به نام تراوین من هم که اندکی بی جنبه!!! تشریف دارم معتاد
شدم
به این بازی و حالا کل زندگی و درس و مشق و پایان نامه و سمینار و... تحت تأثیر این موضوع قرار گرفتن...
من رسماً اعلام می کنم شدیداً پشیمونم و لطفاً شطرنجی کنید تصویر رو....
اینو گفتم تا درس عبرتی شود برای دوستان....
باشد که رستگار گردند
این هم تصویر دهکده ی من تو این بازی
به نام خدا من هنوزم یخ هستم
این سرما خوردگی فعلاً منو رها نمی کنه!!!
خب باید بگم که اندر احوالات زندگی خوابگاهی همان که بچه ها خیلی سر خوشن تو این محیط!!!
چند روز پیش یکی از این هم سوئیتی هامون متأهل گردید و پس از یه هفته و اندی به خوابگاه بازگشت
امشب هم واسش عروسی گرفتیم....خیلی جالب بود از اونجایی که ورود برادران ممنوعه اینجا
ما هم که آقای داماد نداشتیم که
یکی از دوستان خوش ذوقم عکس ایشون رو چسبانید روی صورتش و شد آقای داماد
این قد خندیدیم و خوش گذشت که نتونستم تحمل کنم و چیزی ننویسم راجع به این موضوع
دوستان خوبم جای همگی خالی