1- دیروز واسه یه مصاحبه رفتم یه کارخونه که هیچ ربطی به رشته ی من نداشت اما یه نفر از رشته ی منو می خواست...منم فقط در مورد کارشون یه کوچولو تحقیق کردم دیدم واقعاً هیچ ربطی نداره
از اون خانومه هم که تماس گرفت یادم رفت بپرسم!!!خلاصه با کلی کلاس کاری رفتم کارخونه و تازه اونجا فهمیدم که این آقاهه ی رئیس کارخونه می خوان واسه پسرشون که تازه فوقش رو از بلادکفر گرفته و اومده یه کارخونه ی تولید آبگرمکن خورشیدی راه بندارن (یعنی راه می افتاد از اول بهمن) از اونجایی که خودش هم لیسانس تأسیسات داشت خودش مصاحبه می کرد!!!
منم از همه جا بی خبر فرمهای اولیه رو پر کردم و بعدش رفتم پیش این آقاهه!!!و اونجا بود که با خاک کوچه یکی شدم
فهمیدم که هیچی، دقیقاً هیچی نمی دونم!!!البته خوب حق داشتم دیگه من سیالات خوندم الان هم تبدیل انرژی...2.5 سال پیش یه درس تأسیساتی 3 واحدی گذروندم ....خیلی کم یادم بود
بالاخره اولین تجربه کاری من با شکست مواجه شد....
2- چند وقت پیش با یه خانومه همسفر بودم...داشت واسه show لباس دخترش می رفت دخترش طراحی لباس می خوند تعریف می کرد که الان همه واسه کارهاش سر و دست می شکونن!!!خودش هم خیاط بود و می گفت دخترش سه سال!!!پشت کنکور مونده بعد این خانومه دخترش رو برده فنی حرفه ای یه مدت کلاس رفته و کنکور داده...اول کاردانی حالا هم دیگه پروژش که دوخت چند تا لباس....!!!بود رو داشت انجام می داد....به من هم گفت دخترم که خیلی شاد و خوشه...شما که داری میکانیکی
می خونی آخر می خوای جوشکاری یا تعمیرگاه بزنی!!!منم که حوصله توضیح نداشتم فقط خندیدم ....
- توصیه نوشت: دارم فک می کنم آقا چه کاریه دختر همون بهتر بره مُنجق دوزی و گلدوزی و آشپزی و.... یاد بگیره....اصلاً چی که بشینه تا نصف شب کُد نویسی کنه و درس بخونه واقعاً که....
- بعداً نوشت : یه عکس از دوقلوهای دخترخالم گیر آوردم...بچه ها خیلی دوست داشتنی هستن واقعاً
* بعداً نوشت تر : اینم یه عکس از پارسال محرمشون...منو مسخره نکنین که چرا عکس میذارم...عاشقی بد دردیه دیگه
سلام دوستای گلم
یه مدته کلاً رفتم توی یه فاز دیگه خیلی دست و پا چلفتی شدم!!! چند روز پیش نت بوکی که خیلی دوسش داشتم آخرین ضربه رو خورد و مانیتورش از صفحه کلیدش جدا شد...هر چند پیر شده بود و کمتر ازش استفاده می کردم اما همیشه یه سری از کارهام رو فقط اون می تونست انجام بده....کلی غصه دار شدم در سوگش
دیشب توی ایستگاه قطار نشسته بودم و کتاب می خوندم....مثلاً زودتر رفته بودم !قطار یه کوچولو تأخیر داشت اما بعدش نمی دونم چرا متوجه اعلام حضور نشدم و رسماً بعد n+1 بار سوار قطار شدن جا موندم اولش باورش سخت بود منجمد شدم از عصبانیت
اما بعدش دیدم کاریه که شده کلی به خودم خندیدم و اون موقع شب رفتم ترمینال چون اصلاً حس برگشتن به خوابگاه رو نداشتم
اما خدا وکیلی شب ترمینال خیلی ترسناکه منم که تجربه ترمینال رفتن نداشتم فقط اونجا یه پیرمرده که بلیط می فروخت و کلی هم مهربون بود منو برد تو باجه و گرنه سکته رو زده بودم...به مامان بابا هم چیزی نگفتم از کارهام!!!(الان که فکر می کنم می بینم اشتباه کردم
) بالاخره 10:30 اتوبوس راه افتاد و من به خونواده گفتم و نزدیک بود همونجا سرم رو از تنم با حرفاشون جدا کنن!!!
بد شانسی هم که مالیات نداره!!!اتوبوسمون تو بیابون تسمه پاره کرد و کلی هم سرما خوردم!!!
واقعاً چرا این روزها اینجوری شدم!!!
دلم نمی خواد بزرگ شم...کاش می شد هنوز هم همون بیتا کوچولو می موندم
نزدیک خونه مون یه مدرسه ابتدایی هستش همیشه با دیدن بچه ها بهشون حسودی می کنم...با لباس های فرم رنگی ، کیف های عروسکی....یه عالم حسهای قشنگ....دوست دارم آبنبات چوبی دستم بگیرم از اون پیچ پیچی گنده ها و تو خیابون لی لی کنان راه برم....اما
از یه طرف وقتی خواهر بزرگه هستم و تمومه مسئله های مشکل حساب و فیزیک داداش کوچکترت رو بدون فکر کردن حل می کنم!!!فقط اونوقته که وقتی قیاقه داداشم رو می بینم و بعدشم کلی کارایی که حاضره واسم انجام بده از وضع موجود راضی می شم....
اما بعدش هزار ویک افسوس که کاش هنوز هم ....
*بعداً نوشت: این مسئله هیچ ربطی به پست نداره...اما امروز واسم یه چیز خیلی جالب بود نتونستم ننویسم...اونم اینه که دختر بودن چه مزایایی داره ها!!!....باورم نمی شد اما