X
تبلیغات
رایتل
 
ღஜღ سیب زمینی خسته ღஜღ
چهارشنبه 8 تیر‌ماه سال 1390 :: 06:06 ب.ظ ::  نویسنده : bita

سلام


من این روزا یه حال دیگری دارم نمی دونم چم شده والا....اما تقریباً به صورت کاملاً مسخره وار دارم زندگی می کنم سرچ می کنم...کد می نویسم...دوباره سرچ..دوباره دوباره و دوباره....خب اینم شد زندگی؟!!! 


خدا کنه زودتر همه چی تموم شه خسته شدم دیگه


- دلم واسه خود بچگی هام تنگ شده...وقتی که حتی نمی تونستن یه لحظه یه جا نیگهم دارن


-بعد مدتها یه نقاشی واسه یه نفر کشیدم...خدا وکیلی الان که فکر می کنم می رفتم نقاش می شدم زندگی قشنگترتر می شد


-یه فیلم قدیمی دیدم...وقتی به آدم های توی فیلم و موضوعش دقت می کنم می بینم چقد همه چی رو از دست دادیم...واقعاً حق ما این نیست....


این متن از خانم نظر آهاری رو بسی دوست می دارم....خیلی قشنگ نوشته..خیلیی


دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمیدکه هیچ زندگی نکرده است.


تقویمش پرشده بود و تنها دو روزخط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته وعصبانی .


نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری ازخدا بگیرد .


داد زد و بد و بیراه گفت ،


                       خداسکوت کرد .


آسمان و زمین را به هم ریخت ،


                              خدا سکوت کرد .


جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ،


                                   خدا سکوت کرد .


 به پر و پای فرشته و انسان پیچید ،


                                      خدا سکوت کرد .


 کفر گفت و سجاده دور انداخت ،


                                         خدا سکوت کرد .


دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد ،


 خدا سکوتش را شکست و گفت :


" عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی . تنها یک روز دیگر باقیست . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن ."


 لا به لای هق هقش گفت : اما با یک روز ...... با یک روز چه کار می توان کرد ؟ ....


خدا گفت : آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد ، هزار سال هم به کارش نمی آید .


و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : حالا برو و زندگی کن .


او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حرکت کند ، می ترسید راه برود ، می ترسید ، زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد .... بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد ! بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم .آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد . می تواند ...


او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد


اما .... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید . روی چمن خوابید . کفش دوزکی را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .


 او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد ، او همان یک روز لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .


 زندگی کرد اما فر شته ها در تقویم خدا نوشتند ، امروز او در گذشت ، کسی که هزار سال زیسته بود .