X
تبلیغات
رایتل
 
ღஜღ سیب زمینی خسته ღஜღ
دوشنبه 21 شهریور‌ماه سال 1390 :: 01:41 ق.ظ ::  نویسنده : bita

سلام


جمعه شب عروسی دوستم دعوت بودم....


یه سری از دوستان قدیمی بعد 2 سال دور هم جمع شدیم...خیلی خوب بود؛کلاً توی مراسم بسی تابلو بودیم چون همه فهمیدن ما یه سری آدم هستیم که کلاً بسی دچار ذوق زدگی مفرط شدیم...


خلاصه توی مراسم خیلی خوش گذشت...


اما من که دلم واسه اون همه غذا سوخت که اضافه موند...میز شام خیلی چاق و گنده و بود n+1 تا خورشت و برنج و سالاد و دسر و....


جالب این که خانوم های محترم کلاً 1/20 غذاها رو هم نخوردن...من که با اینجور مراسم کلاً مخالفم جدی این همه آدم که میشه بهشون کمک کرد....حالا مراسم نباید خیلی ساده باشه چون پسفردا شمسی خانوم اینا پشت سر آدم حرف در میارناما در این حد خیلی فاجعه انگیز بود


بدترین قسمت مراسم زمانی بود که ما با اون قیافه های خنده دار اومدیم بیرون و دیدیم یه سری از برادران همدوره مون اونجا ایستادن


فکر کنید برای ما که توی اون کلاسها همیشه با قیافه های بسی مثبت حضور داشتیم،خیلی شرمندگی داشت...لباس من که خیلی فاجعه ناک بود یه لباس که دامنش مثل این خانوم های عهد لویی چهادهم بود(خب خوشم میاد دامن پف پفی


به هر حال خیلی خجالت کشیدیم سعی می شود در مراسم های بعدی فکر اینجور برخوردها رو هم داشته باشیم